خرید بک لینک
چه حالی میشی اگه جای من بودی..... تلفنم بعد هرگزی زنگ خورد....خانم ...مدارکتونو بیارید و درسایت ثبت نام کنید...از بعد این کلمات دیگه گوشی تو دستام خشک شده بود... وقتی بهت بگن بیا تولیست خادمای امام مهربونی .....چه حالی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا دیدی...... خشکم زده باورم نمیشه کلاغ روسیاه رو چه به دیدن گنبد آقا؟ چه به خادمی؟ باورم نمیشه ... طول میکشه تاشش ماه بعد دم درهای خروجی ...بعد دم صحن ها...بعد نزدیک و نزدیک تر...... آقای من غریبی برای شما اسمی عزیزه امابرامن ....بالی هم ندارم که بگم میسوزم ازتب عشق شما خداکنه ....خداکنه به چشمم ببینم . نذر میکنم اگه لباس سبز نوکریتون نصیبم شد.................گر

برچسب: حرف,درشت,مثل,مروارید, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

سلام خداجان ارادت آستان حضرت حی . عادت کردم .... به همه چیز .به نبودن آدمهایی که زندگیمن.به بودن اونایی که به چشم دشمن نگاهم میکنند....حیف که اینقدر ضعیفن که زورشون به من برسه . به این که من باشم ومن به اینکه تنها تفریح و دلخوشیم اینه که کاری ازدستم بربیاد برای بچه ها به اینکه ... من عادت کردم که مثلا همه چی سرجاشه . من عادت کردم همیشه بدهکارم.من عادت کردم آقاگرگه ی همه ی داستان هام .من فهمیدم هیچوقت حقی تو تصمیماتم ندارم. سکوتمونشکن شکوفه سیبم.ترک عادت موجب .....--------------------------------- + نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 8:7 توسط پیچک |

برچسب: سکوت,رانشکن, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

امروز بعداز مدتها رفتم پیش آدمهایی که آسمونی ترین زمینی ها هستن.راستش بغض گلومو گرفته بود دنبال بهانه بودم.آخه تنها راه پیش پام همین گریه هاست حالمو نمیفهمی چون نبودی کنارم ..... خاطراتم زنده شد .چهارسال از اون گریه ها گذشت یادته نارنجکم از یه زمانی اومدی که تنها نرم .وقتی که کمرشکن رفتارهای محقانه ی کسی بودم و هیچ پشتوانه ای جز خدانبود.... اشکهایی که عین سد شکست اینقدر شکسته بودم که شکست .از اون روز عاشقشون شدم و هر هفته پیش هم بودیم .چقدر این لاله ها دلبری بلدن .نمیدونم چرا اینقدر دوسشون دارم .حالا هنوزم هدیه ی زمینی هارو یدک میکشم و درد امونمو میبره.هنوزم دلم فریاد داره از بعضی توهین ها ولی

برچسب: بهارا, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

سلام خداجان من خیلی بدم .وخیلی پرتوقع.ببخش که ظرفیت محبت ها و نعمت هایی که دادی رو ندارم. شرایط هر جور که هست حقمه ... این که هراتفاقی تقصیرمه حقمه اینکه کارای همه وظیفمه حقمه ازاینکه آدمها بلدن دلموبشکنن هم حقمه . پس جای نق زدن نیست. بچه و مادر و...خانواده هم نداره...مدیر و همکار و... نداره . خودم مقصرم مقصرم که هیچوقت هیچی نگفتم .یا دیرگفتم به محضی که فهمیدم پریناز میره خونه بخت دیگه نذاشتم بیاد سراغم بهرطریقی .تا موسم شکفتن و عقدنارنجکم شد دیگه بهش یه پیام ساده هم ندادم . تا حس میکنم بچه ها با پدرشون خوش باشن سریع وجودمو حذف میکنم . تا حس کردم مادرم با همسایه بیشتر میخنده کمتر مزاحمش شدم تا

برچسب: هیس, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

فکر نمیکردم پیش بهارا برم اینجوری .... من بلد بودم آروم بشم ...اشک هام همیشه مثل وایتکس عمل میکنه ...سفید ...انگار نه انگار کسی چیزی گفته ... پنجشنبه دلم شکست خیلی .....خیلی... عصرعین پرنده ای که از قفس رها میشه رفتم پیش بهارام... رفتم و بچه ها و مدرسه و حالمو با اشکام ورق زدم تصمیم گرفته بودم دیگه نرم مدرسه .... اما شنبه کسی رفت که هیچی از بی احترامی کم نذاشت خدایا به رفتن هیچکی رازی نبودم .... نمیخواستم .... اگه به من بود تحملم بیشتراز ایناست خداجان حالمو میدونی خیلی بده ... دیوارم و فقط سایه بون ...دیواری که اگه داره میریزه هم باید خودش تعمیر شه نذار خراب شم روسایه ی عزیزام چون خیلی شکستم

برچسب: ومن, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

وقتی بدون دلیل وبا محبت مغرضانه دیگران فعل رفتن صرف شد

برچسب: پایان,کار, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

ببخشید که اومدنم و رفتنم همیشه بد بوده.

نمیخواستم بگم .

اصلا نمیخواستم اینجوری .بهترین روزتون خراب بشه.

خیلی چیزا رو پا ک کردم .....مثل خودم که دیگه اثری نیست ازم

ان شاء الله سایتون بالا سرهمه باشه صدسال

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:12 توسط پیچک |

برچسب: ثبت,موقت, نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

صفحه بندی